تبليغاتX
گلایه ها

گلایه ها

بعضی درآرزوی دریا بزرگ می شوند

 

(۱)

اولین بلوز زمستانه ام را

ازاتفاقهای دست نخورده

 بیرون کشیدی

اما اسماعیل!

به سرمای هاجرانه ام

غزل های گرم بفرست

تا

چاقوی ابراهیمی ام را

احتمال وقوع معجزه بیشتر شود.

 

 

(۲)

شاید امسال قراراست که  شاعربشود

پای مهمانی احساس  تو حاضر بشود

گوش کن، حرف بدی نیست،خودش می گوید

دوست میداشت که درکوی تو عابربشود

به خودش گفت: ببین! حس قشنگی دارد

شب شعری که در این دلهره دایربشود

آرزو کرد که موسای پریشان تو را

درشب وحشت این دهکده ساحربشود

توی  بازار مسلمانی  او مرد  نبود

وبدین شکل  بر آن بود که کافر بشود

روی تردیدِ که، یامنتظرش می ماند-

-یا به  قافیه  این   شعر " مسافر " بشود

رفت درخلوت باران به دلش سیلی زد

گفت مرفین بزنیدَم که "ترا" سِربشود

حیف قسمت نشد آیینه بدستش بدهی

دور پروانه ترین حس  تو زائربشود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط فهیمه محمودی  | 

 

سلام ايندفه خيلي زود اومدم دستام  پره به دلايلي ازاين به بعد زود به زود به روز ميشم،

يه وقت خسه نشن؟بهش بگو!!!!

(غزل)                      

انگارپراز بهار شد آبادي، انگار به اين منطقه عيد آوردند

باران دل ترسوي مرا روشن كن، گمنام تر از هرچه شهيد آوردند

انگار شب ازخانه اين مردم رفت، امروزدل عجيب اين آدمها

خالي شده بود از پر پروازولي، يك سوژه بسيار جديد آوردند!

فرياد زدند وروي دوشش بردندگفتند غريبي ي ترا مي فهميم

احساس نكن غريب هستي آقا،جان تو براي ما اميد آوردند

احساس قشنگ بوم نقاشي كو؟ فرياد بزن مداد رنگيها را

يك لحظه فقط آبي آبي آبي، يك فصل فقط دل سپيد آوردند

احساس بيا، بيا وهمراهي كن، احساس، بگو كدامشان را بكشم

اين راكه به شوق شعراوآمده است،اورا كه پرازهرچه كشيد آوردند

اسپند بيار آي زن آبادي  من بعدبرادرعزيزي داري

شيون بكش اي واي شهيد، آي شهيد، آي شهيد... آوردند

        


                                        (غزل مثنوی)                                                                      

كاغذ كه  برميداري از خودكار مي افتد

قالي يِ  شعري ،بيهوا  بردار مي افتد

دنبال نقشي تازه مي گردد ،كمد، انبار ؟

قابي فديمي  از تو بر ديوار  مي افتد

تصميم يك تصوير بكري از تو را دارد

تامي رود سمتت قلم ، ازكار مي افتد

شايد كه شاعر فن نقاشي بلد؟...نه، نه هست

شايد كه دارد  اتفاق  اين بار مي افتد

عكس رئال از مادري را دل ورق زد هي

در يك پلان از زندگي در سخت دشوارش!

برپاي فرزندي خميده سر به بالا داشت

پوتين جنگي واكس ميزد سرو رعنارا

اين چا چرابازي درآوردي قوافي را؟

بگذاربر گردم عقب اينبارميافتد:

يك اتفاقي تازه، نه

                                                           ! هی »                   

                                                        من                                     

                              نميتونم »

درسرنوشتم مادري هربارمي افتد

احساس هي در ميزند نقاش شاعرهم

درفكراو، سرگيچه ، دا دا دار مي افتد

روي سر دردي كه، كه، كه حالا بيشتردارم!

من از خدايي تازگي در خود خبر دارم

من پوكه را من پوكه راپوكم كه برگردي

كو كو ببين كوكو بگو كوكم كه بر گردي

من با سكوتي كهنه  اماپا به زا هستم

اين شعرراهر لحلظه درشكلي رهاهستم

شلوار شعر كودكي هارااتو كردي

سوزن گرفتي زخم بابا را رفو كردي

مادر تورا در شال كفتر ها بزرگت كرد

غيرت به جرم بيقراري سهم گرگت كرد

اصلا چرارفتي كه حالا اينچنين باشد ؟

بين دل ما مانده ها ديوار چين باشد

ما ازشما ،مااز خدا ،از عيد برگشتيم

ما از قشنگيها ي يك خورشيد بر گشتيم

***********

حالا برو بگذار من آسوده تر باشم

يك شاعر نقاش گيج ودربه در باشم

حالا برو اين ماجرا بد شيميايي شد

قاب قديمي توحالا موميايي شد

*********

كاغذ تمنا كرده از خودكار مي افتد

قالي شعري بي هوا بر دار مي افتد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط فهیمه محمودی  | 

وحالایک غزل تنوری،یه وقت نسوزی؟ 

                    

شاید که یادهق هق تان باشد،من قهرمان شهر شما بودم

یک چند سطرشعر  پریشان را ورد زبان شهر شما بودم

شاید که یادهق هق تان باشد،جای کلاغ قصه  کبوتر، پر!

وقتی که حرف حرف پریدن بود پُر در دهان شهر شما بودم

وقتی که گرگ گرگ مدرنیته دنبال لاشه های غزل میگشت

من خون سبزشاعر شعری را در استخوان شهر شما بودم

پاییززرد گر چه خطوطی هم درگیسوان شادیم کرده

آنوقتهای شرجی شاعرها،مازندران شهر شما بودم

بن بست روبه راه درستی نیست، من بوی واقعه میبینم

تاآسمان هفتم بیداری، درنردبان شهر شما بودم

آقا! نداری  من در خودرا وقتی  مطالعه  میکردی

درپانویس نامه ندیدی که جزءزنان شهرشما بودم؟

شاعرکه اهل شعرفروشی نیست ،این قصه هاکه نازخریدن داشت!

من ،(خانم فهیمه محمودی )درداستان شهرشما، بودم؟

سخت است خانه سهم خودت باشد، اما تو ...بگذرم خیالی نیست

آقای خوب قصه ،خدا حافظ، من میهمان شهرشما بودم

(غزل وغزل مثنوی درادامه همین پست)

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط فهیمه محمودی  | 

 

من ميوه ي سبزو زخمي وكال شما

هر قدرغزل سروده ام مال شما

گفتم كه به ديدار شما مي آيم

حال آمده ام سلام! احوال شما

بعداز مدتها دوباره خيال سرك كشيدن به دنياي مجازي اين صفحه به سرم زد، كه هم سلامي دوباره داشته باشم به همه ي دوستاني كه اظهار لطف بسياري داشتن براي بروز شدنم، هم ازنظرات عزيزان درباره غزل زيرآگاه شوم.

 

 

من خيره روي عقربه هايي كه نيستي

مي پرسم ازخودم كه كجايي؟ كه نيستي؟

يك ذره روي عاشقي من حساب كن

پلكي بهم بزن به فضايي كه نيستي

دارد دوباره مي كشد آخر، قبول كن

سلولهاي سم هوايي كه نيستي

بعدش اتاق جسم مرا در مراسمي

تحويل مي دهد به شمايي كه نيستي

بعدش اتاق روي تنم گريه مي كند

هي زجه مي كشد كه كجايي؟، كه نيستي؟

اما نه مثل اينكه نفس ميكشم هنوز

اما تو فكر اينكه بيايي، كه نيستي

هرهفته مي رود، سر ماهي كه نيستي

من سالهاست خيره به راهي كه نيستي

شاتوتهاي روي لبم را چه كرده ام

حتا به فرض اينكه بخاهي كه نيستي

ازنردبان حوصله بالا نمي روم

از نردبان حوصله گاهي كه نيستي

يوسف درون پيرهنم جاگذاشتي ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط فهیمه محمودی  | 

 

درست یادم نیست دختری که زائیدم اصلا شبیه من نبود پشت شیشه برف میبارید من گر گرفته بودم .

نه نحس نبود ، از سیزده گذشت و اذر چهارده بار دخترم را تبریک گفت.من روی بال کدامین فرشته خوابیدم

الو ........ خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من بعد از مدتها امروز سه شنبه  سوم بهمن ماه  سال هزار سیصد و هشتاد و پنج دوباره  امدم که بگویم هنوز زنده ام ، هنوز امید در من نمرده و هنوز دوستتان دارم...

 در این روزهای آتش و خون با یک شعر عاشورایی به روزم .

 

ظهر است و بی بهانه دلش شور میزند

اما چه عاشقانه دلش شور   میزند

هی سعی میکند که  نبیند   رقیه را

دریای  بی کرانه  دلش  شور  میزند

عباس بر نگشته عطش سر به زیر نیست

مشکی به روی شانه دلش شور میزند

گهواره روی دست زمین باد کرده است

ام  البنین  خانه  دلش  شور  میزند

از خیمه های  رو  به  تماشای  آفتاب

شب میکشد زبانه دلش شور میزند

از او  نپرس  بعد  برادر  چه  میکنی؟

وقتی که خواهرانه دلش شور میزند

در او دلی ست از دل من ذوالجناح تر

با  رقص  تازیانه  دلش  شور  میزند

چندین شب است ذهن پر آشوب نیزه ای

با   اولین   نشانه   دلش  شور  میزند

حالا هزار و سیصد و اندی گذشته است

حالا غزل غزل تانه دلش شور  میزند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط فهیمه محمودی  | 

 " ؟!"

پرونده آماده اما...این  دفعه  ضامن ندارد

قدری بیا این طرف تر این خانه خا ئن ندارد

  گرگ  آمده بره ها را با حوصله  سر   بریده

این گرگ باید بمیرد اما و لاکن ندارد

شهر از گل و بوسه خالی انگار پروانه مرده

گلدسته های حوالی گویا موذن ندارد

آدم نمی گوید آدم...می ترسد از آبرویش

بیچاره  حوای  قصه یک  راه  ممکن   ندارد

رفتم بگویم که : "آقا.. آقا دلم را..."نگفتم!!

گفتی که :"یک جمله گفتن اینقدر من من ندارد!!"

آهوی چشمانم امشب قصد حرم کرده آقا!

حالا بیا مهربانم! امضا کن این برگه هارا

پرونده آماده کرده.....دریاب!!ضامن ندارد!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط فهیمه محمودی  |