روسری آبی
قدری شبیه خودم بود ویک روسری آبی داشت
شب پشت پنجره می خوابید دنیای رو به سرابی داشت
امشب ستاره ی شعرمن یک دختر قشنگ خیابانی ست
من بادوچشم خودم دیدم اوضاع شوم خرابی داشت
من بادوچشم خودم دیدم دنیای کاغذی اش پر بود
ازوصله های کبود اما یک قلب آبی آبی داشت
بابابه فکرخودش بودواوهم شبیه مترسکها
زنبیل روی علف پهن ویک کاسه ی لعابی داشت
پرکردکاسه ی لعابی را ازسکه های پرازاندوه
لرزید روی خودش خم شد دراین دقیقه که آبی داشت
می خورد روی گونه یک شاعرکه لحظه لحظه عرق می کرد
می گفت تف به صورت این دنیا، دنیا کجای حسابی داشت
حالادلم برای یکی تنگ است شاید برای همان دختر
اسمش که نشد بدانم چیست ، یک روسری آبی داشت!
زن کولی
بالا بیاور آی زن کولی !
بالا بالا بالاتر
هرآنچه را که قورت داد ی
اینجا ، زنی درچشم هایش گر گرفت
خیره زیر پستان های تو ایستاده
مشتاق دفن فرشته ای
که هنوز پایش به زمین نرسیده
بستر کدام ابلیس را قرق می کنی
دست خدا به دهان بچه هایت نمی رسد
دختر!
انکار نمی کنی ، هان؟
مریم که نیستی ، روی بازوان خدا برقص !
برقص !
حالا با همین سکه ها دندانت به نیش می زند
وقتی زباله طئم تورا گرفت
وخیابا ن های شهر بوی عراق
بوی فلسطین!
کارخانه های قرص ال، دی فراموشت نشود
مسیر خانه ات رابگیر
به قابله ای که دستهایت قد نمی دهند
خیال کن
دستهایش را گدایی کردی
بگو بگو
بگو که اصلا پای من بنویسند
فرشته ای که هنوزپایش به زمین
نرسیده .......
