تبليغاتX
گلایه ها - بالا میگیرد، سرش را،آسمان در چشمهایش جامیشود!

گلایه ها

بعضی درآرزوی دریا بزرگ می شوند

وحالایک غزل تنوری،یه وقت نسوزی؟ 

                    

شاید که یادهق هق تان باشد،من قهرمان شهر شما بودم

یک چند سطرشعر  پریشان را ورد زبان شهر شما بودم

شاید که یادهق هق تان باشد،جای کلاغ قصه  کبوتر، پر!

وقتی که حرف حرف پریدن بود پُر در دهان شهر شما بودم

وقتی که گرگ گرگ مدرنیته دنبال لاشه های غزل میگشت

من خون سبزشاعر شعری را در استخوان شهر شما بودم

پاییززرد گر چه خطوطی هم درگیسوان شادیم کرده

آنوقتهای شرجی شاعرها،مازندران شهر شما بودم

بن بست روبه راه درستی نیست، من بوی واقعه میبینم

تاآسمان هفتم بیداری، درنردبان شهر شما بودم

آقا! نداری  من در خودرا وقتی  مطالعه  میکردی

درپانویس نامه ندیدی که جزءزنان شهرشما بودم؟

شاعرکه اهل شعرفروشی نیست ،این قصه هاکه نازخریدن داشت!

من ،(خانم فهیمه محمودی )درداستان شهرشما، بودم؟

سخت است خانه سهم خودت باشد، اما تو ...بگذرم خیالی نیست

آقای خوب قصه ،خدا حافظ، من میهمان شهرشما بودم

(غزل وغزل مثنوی درادامه همین پست)

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط فهیمه محمودی  |