تبليغاتX
گلایه ها - یادش بخیرپاییز باآن طوفان رنگ ورنگ که برپا در دیده می کند. شاملوی بزرگ

گلایه ها

بعضی درآرزوی دریا بزرگ می شوند

 

(۱)

اولین بلوز زمستانه ام را

ازاتفاقهای دست نخورده

 بیرون کشیدی

اما اسماعیل!

به سرمای هاجرانه ام

غزل های گرم بفرست

تا

چاقوی ابراهیمی ام را

احتمال وقوع معجزه بیشتر شود.

 

 

(۲)

شاید امسال قراراست که  شاعربشود

پای مهمانی احساس  تو حاضر بشود

گوش کن، حرف بدی نیست،خودش می گوید

دوست میداشت که درکوی تو عابربشود

به خودش گفت: ببین! حس قشنگی دارد

شب شعری که در این دلهره دایربشود

آرزو کرد که موسای پریشان تو را

درشب وحشت این دهکده ساحربشود

توی  بازار مسلمانی  او مرد  نبود

وبدین شکل  بر آن بود که کافر بشود

روی تردیدِ که، یامنتظرش می ماند-

-یا به  قافیه  این   شعر " مسافر " بشود

رفت درخلوت باران به دلش سیلی زد

گفت مرفین بزنیدَم که "ترا" سِربشود

حیف قسمت نشد آیینه بدستش بدهی

دور پروانه ترین حس  تو زائربشود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط فهیمه محمودی  |